Tuesday, March 3, 2009

قرائت انسانی از دین


پیش گفتار کتاب "تاملاتی درقرائت انسانی ازدین" محمد مجتهد شبستری:

بارها گفته‌ام دین را از دو منظر می‌توان مطالعه کرد: از «منظر خدا به انسان» و از «منظر انسان به خدا». یک وقت مسأله چنین طرح می‌شود که خدا از انسان‌ها دین می‌خواهد و برای آنان تعریف می‌کند که منظورش از دین چیست. امّا وقت دیگر مسأله چنین طرح می‌شود که انسان، دین‌ورزی (سلوک معنوی) می‌کند و سرگذشت ویژه‌ای را برای خود رقم می‌زند، به خداوند روی می‌آورد، و در نهایت، محتواها و ابعاد این سلوک معنوی را به عنوان دین برای خود تعریف می‌کند. این گونه‌ی دوم از طرح مسأله، همان قرائت انسانی از دین، یعنی نگاه به دین از منظر انسان به خدا است. چون انسان هستم، هر وقت دین را انسانی قرائت می‌کنم، آن را بهتر می‌فهمم.

چند سال پیش، وقتی در معبدهای بودایی ژاپن سرودهایی بودایی به گوشم خورد، این تجربه به من دست داد که گویی خدایان برای انسان‌ها سرود می‌خوانند و ‌آن‌ها را خداوندگونه نوازش می‌دهند. امّا وقتی قوّالی‌های عارفانه‌ی مسلمانان هند در مقبره‌های اقطاب عارفان، به زبان فارسی، به گوشم خورد، این تجربه به من دست داد که انسان‌های سرگشته در بیابان‌های حیرت و کشتی‌شکستگان طوفان‌زده‌ی دریاهای بی‌ساحل، در جست‌وجوی خداوندند. آن سرودهای بودایی تجربه‌ی نگاه از منظر خدایان به انسان، و این قوالی‌های عارفانه، تجربه‌ی حرکت از انسان به سوی خدا را برای من مفهوم می‌سازند.

باری؛ مقاله‌ی «هرمنوتیک فلسفی و متون دینی» نقش تلاش‌های عقلانی انسانی را در تفسیر متون دینی نشان می‌دهد. مقاله‌ی «سه گونه قرائت از سنت دینی در عصر حاضر»، تصویری است از چند نوع کوشش انسان‌های دین‌باور این عصر برای بهره‌وری ‌آن‌ها از سنت دینی‌شان. مقاله‌ی «قرائت انسانی از دین چگونه قرائتی است؟»، توضیحاتی را شامل است که پس از انتشار کتاب نقدی بر قرائت رسمی از دین، درباره‌ی رویکرد آن کتاب داده‌ام. مقاله‌ی «دین‌شناسی تاریخی و ایمان»، نشان می‌دهد که مفهوم شدن «ایمان اسلامی» در عصر حاضر، بدون دین‌شناسی تاریخی که یک کوشش انسانی است، میسر نمی‌باشد. مقاله‌ی «پرواز در ابرهای ندانستن»، ایمان را در مدل «پرواز» انسان به سوی خدا در ابرهای ندانستن به تصویر می‌کشد.

مقاله‌ی «آزادی و اخلاق»، نشان می‌دهد که مفروض گرفتن آزادی برای افراد جامعه، شرط اخلاقی شدن نورم‌های اجتماعی می‌باشد. مقاله‌ی «مردم‌سالاری و دین»، به تحلیل این موضوع می‌پردازد که مردم‌سالاری، دینی و غیردینی ندارد. مقاله‌ی «مردم‌سالاری و اسلام»، این موضوع را بیان می‌کند که ما به عنوان انسان سیاست‌ورز نیازمند ایمان هستیم، و نه به عنوان مؤمن نیازمند سیاست. مقاله‌ی «حقوق‌بشر، متون ادیان ابراهیمی و حاکمیت حقوقی خداوند» به بیان این مطلب می‌پردازد که «حاکمیت حقوقی خداوند» بر انسان‌ها مفهوم قابل قبول و قابل دفاع ندارد.

مقاله‌ی «فتواهای دینی و فقدان اقناع عقلانی» نشان می‌دهد که چگونه با مغفول افتادن اقناع عقلانی انسان در بسیاری از امور دینی، دین از صحنه خارج می‌شود. مقاله‌ی «سیاست و تعبد» در پرتو تحلیل کوتاهی از این دو مفهوم، نشان می‌دهد که سیاست در عصر حاضر، تعبدبردار نیست. مقاله‌ی «چرا آزادی‌خواهان قابل احترام هستند؟»، ضمن توضیح نیاز مبرم انسان عصر حاضر به آزادی، نقش پیامبران را برای انسان‌های آزادی‌خواه توضیح می‌دهد.

مقاله‌ی «جریان‌های سیاسی ـ دینی ایران پیش از انقلاب»، ضمن ارائه‌ی تحلیلی از حرکت‌های سیاسی ـ دینی آن زمان، به بیان این نکته‌ی اساسی می‌پردازد که «افتاء سیاسی» اندیشه‌ی سیاسی نیست و در آن زمان جریانی که تنها بر فتواهای دینی ـ سیاسی تکیه کرده بود، هیچ‌گونه اندیشه‌ی سیاسی عرضه نمی‌کرد. چون در همه‌ی این مقالات، که از طرفی به دین می‌پردازد و از طرف دیگر با امور انسانی عمده‌ای چون سیاست، حقوق‌بشر، و خردورزی سر و کار دارد، رویکرد انسانی به دین (از منظر انسان به خدا) غلبه دارد، نام کتاب را «تأملاتی در قرائت انسانی از دین» نهادم.

در رویکرد انسانی به دین، گرچه تأملات انسان از منظر انسان به خدا و هر چه به خدا مربوط است آغاز می‌شود، ولی این رویکرد با این تجربه منافات ندارد که انسان دین‌ورز در مراحلی از تجربه‌های دینی‌اش، خود را چنان مخاطب خداوند بیابد که دیگر «خود» را به مثابه‌ی تأمل‌گر از صحنه غایب ببیند و یکپارچه به گوش‌کننده‌ی محض تبدیل شود. این وضعیت اگر حاصل شود، همه‌ی آثار چنین انسانی بسیار پرثمر و زندگی‌بخش خواهد شد. ولی با همه‌ی این احوال، حتّی برای چنین انسانی در مقام گفت‌وگو با دیگران و کوشش بین‌الاذهانی، رویکرد انسانی به دین، مناسب‌ترین راه بحث و تفاهم خواهد بود. ما چون همه انسان هستیم، درباره‌ی همه‌ی موضوعات (بدون استثناء)، با یکدیگر فقط با رویکرد انسانی می‌توانیم حرف بزنیم.

Monday, January 12, 2009

ده اصل برای صلح پایدار جهانی

8 سال پیش بود كه جمعیتی متشكل از مسلمانان و مسیحیان به دعوت مدرسه عالی الهیّات سنت گابریل در اتریش دورهم گرد آمدند تا عمده‌ترین اصول برای نزدیك‌تر شدن انسان‌ها به یكدیگر در جهان كنونی به منظور تحقق صلح پایدار را بررسی كنند.
محمد مجتهدشبستری از ایران از اعضای ثابت این جلسات بود و این پیشنهاد نخست از سوی خود او مطرح شده بود. این جلسات در طول 8 سال گذشته 7 بار و هر بار به مدت 3 یا 4 روز در شهر وین برگزار گردید. در نوامبر 2008 نشستی در این شهر برگزار شد تا در جریان آن بیانیه این جمعیت به‌عنوان جمع‌بندی نشست‌ها به صورت رسمی منتشر شود.
بیانیه به دو زبان انگلیسی و آلمانی منتشر شد و به امضای 10 نفر از اعضای ثابت آن جلسات رسید و هر یك از این 10 نفر متعهد شدند كه مفاد این بیانیه یا 10 اصل صلح را در كشور خود معرفی و ترویج كنند. محمد مجتهدشبستری این 10 اصل برای صلح را به عنوان موضوع سخنرانی خود در نشست ماهانه روشنفكران، روزنامه‌نگاران و دانشجویان كه هفته ابتدایی هر ماه در منزل عبدالله نوری برگزار می‌شود انتخاب كرده بود.
مجتهدشبستری در سخنان خود مقدماتی را ذكر كرد تا به این 10 اصل رسید. او همچنین توضیح داد كه چرا باید به فكر صلح در جهان بود و گفت: «محدود شدن تفكر ما به آنچه كه در جامعه می‌گذرد و یا آنچه كه در كشورهای همسایه ما می‌گذرد موجب غفلت ما از آنچه در دنیا می‌گذرد است، بدون اینكه توجه داشته باشیم كه اتفاقات دنیا در سرنوشت ما بسیار اثرگذار است.»
آنچه در ادامه می‌آید متن ویرایش‌شده سخنان اوست.

***
10 اصل برای صلح ممكن است مقداری نامانوس به نظر برسد. منظور ما از صلح، صلح در جهان است، نه صلح در داخل یك كشور و یا صلح گروه‌هایی با یكدیگر. امروز در دنیا مساله مهمی به نام صلح جهانی مطرح است. مدت‌ها است كه تفكر ما محدود به كشور خودمان شده است و به‌خصوص در بین اهل فكر كم دیده می‌شود كه به مسائلی كه در سطح جهان است بپردازند؛ تصور غالب این است كه مسائل جهان به ما ربطی ندارد و ما ‌باید به مصالح و منافع جامعه خودمان بیندیشیم. محدود شدن تفكر ما موجب غفلت ما از مسائل مهم جهانی است، بدون اینكه توجه داشته باشیم این مسائل در سرنوشت ما بسیار اثرگذار است.
هر وقت در كشور ما مسائلی مانند حقوق بشر، حقوق مساوی زنان و مردان، مسائل اقلیت‌ها، آزادی دین و بیان و دموكراسی مطرح می‌شود، معمولا زاویه دیدمان محدود می‌شود؛ با این مسائل یا برخورد فلسفی می‌كنیم یا برخورد فقهی و یا اخلاقی و از این مساله غافل هستیم كه این مسائل ابعادی دارد كه اگر مهم‌تر از اینها نباشد، حداقل هم‌سطح‌شان است.
امروزه بر اثر جهانی شدن همه انسان‌ها یك خانواده واحد شده‌اند. یك سری مسائل هم در سطح جهان مطرح است كه مقدمات زندگی صلح‌آمیز انسان‌ها در دنیا با یكدیگر محسوب می‌شود. حقوق بشر، مسائل اقلیت‌ها و عدالت اجتماعی مسائلی هستند كه اگر به آنها توجه نشود ملت‌ها نمی‌توانند در صلح و مسالمت زندگی كنند. وقتی دنیا نمی‌تواند در صلح و مسالمت زندگی كند ما هم از نزاع‌هایی كه در دنیا هست و پا به پا خواهد شد بهره منفی خود را خواهیم برد و می‌بریم. گرفتاری در جامعه ایران بیشتر از پاره‌ای از كشورهای اسلامی دیگر است. پاره‌ای از كشورهای اسلامی به دلیل تبادلاتی كه در آنها است كمتر این نقص را دارند. وقتی نواندیشان دیگر كشورهای اسلامی درباره این مسائل مطلب می‌نویسند به بعد جهانی این موضوعات نیز توجه دارند. برای اینكه وارد بحث شوم اول یك مقدار درباره صلح صحبت می‌كنم.
تاریخ نشان می‌دهد كه جنگ‌ها مقدمه فتوحات و گسترش امپراتوری‌ها بوده است. هر قدر كه می‌توانستند امپراتوری را گسترش می‌دادند و جایی هم كه نمی‌توانستند، صلح می‌كردند. در برهه‌ای از زمان، به‌خصوص در مسیحیت مفهومی به نام «جنگ عادلانه» مطرح شد. بعدها این مفهوم در میان مسلمانان هم رایج شد، به‌‌گونه‌ای كه برای توجیه مساله جهاد همین واژه‌ها را به كار می‌بردند. اما جنگ عادلانه چه بود و چه تعریفی داشت؟ جنگ عادلانه وسیله‌ای برای رسیدن به یك سری مقاصد سیاسی و ابزار تحقق آنها بود.
در قرن نوزدهم ملت‌های اروپایی شكل پیدا می‌كنند و در میان آنها جنگ‌هایی صورت می‌گیرد كه در این جنگ‌ها باز هم مفهوم جنگ عادلانه و همین‌طور صلح مطرح می‌شود. معنای صلح در این فرازها این است كه یك جنگنده و حاكم با یك جنگنده دیگر صلح می‌كند. در این برهه كسی فكر نمی‌كند كه چه علل و عواملی باعث جنگ و صلح می‌شود؛ نه جنگ به عنوان یك ابتلا و شر مطرح است و نه صلح به عنوان یك ضرورت. اما در قرن بیستم و با پیدایش جنگ جهانی اول و دوم آشكار می‌شود كه جنگ شر است و زندگی انسانی را تهدید می‌كند، چون در این جنگ‌ها سلاح‌هایی پیدا شد كه قابل مقایسه با سلاح‌های قرون گذشته نبود. با این وصف تقسیم جنگ عادلانه و غیرعادلانه معنای خود را از دست داد. صلح هم به این معنا كه دو حاكم و فرمانده با هم صلح می‌كنند، معنای خود را از دست داد و سرنوشت همه انسان‌ها با صلح گره خورد.
نكته دیگر این است كه پیدایش سلاح‌های اتمی به‌طور كلی قضاوت‌ها درباره جنگ و صلح را عوض كرد. سپس این موضوع مطرح شد كه وضعیت بد دنیا نتیجه سلاح‌ها است و باید این سلاح‌ها را نابود كرد. مقداری هم در این وادی پیشرفت حاصل شد اما در نهایت به بن‌بست خورد. بعد این بحث شكل گرفت كه ما باید به علل پیدایش سلاح‌ها توجه كنیم، نابود كردن سلاح‌ها كافی نیست. پیدایش سلاح‌های اینچنینی معلول و نشانه یك بیماری و نابسامانی است و تنها با از بین بردن آنها مساله حل نمی‌شود. متفكران دنیا به این نتیجه رسیدند كه این سیاست‌های غلط است كه باعث پیدایش این سلاح‌ها می‌شود. بنابراین تاملات بر روی این متمركز شد كه سیاست‌های انسانی و سیاست‌های غیرانسانی چیست. عاقبت به این نتیجه رسیدند كه هرقدر همكاری میان ملت‌ها برای انجام وظایف مربوط به حل كردن مسائل و مشكلات زندگی بشر در دنیای امروز بیشتر شود به همان اندازه نیاز به سلاح كمتر می‌شود.
اینجا منظور دیدگاه‌های اخلاقی و یا احساسی نیست، بلكه این پرسش مطرح است كه چگونه می‌توان با تحلیل‌های عقلانی انسان‌ها را قانع كرد كه همكاری بین‌المللی برای تحقق صلح ضرورت دارد و اگر این توافق در عرصه بین‌المللی محقق نشود مطمئنا مسابقه تسلیحاتی و تهدیدهای متقابل ره به جایی نمی‌برد و پندهای اخلاقی هم به جایی نخواهد رسید.
8 سال قبل جمعیتی متشكل از مسلمانان و مسیحیان به دعوت موسسه عالی سنت گابریل در اتریش (وین) دورهم گرد آمدند تا عمده‌ترین اصول برای نزدیك شدن انسان‌ها و كم شدن بغض انسان‌ها نسبت به یكدیگر را گردآوری كنند تا اینكه چند ماه پیش نشستی در اتریش برگزار و آخرین بیانیه این جمعیت به صورت رسمی منتشر شد. در این بیانیه كه به امضای 10 نفر رسید، 10 اصل صلح تدوین شد و هر یك از امضاكنندگان متعهد شدند كه این 10 اصل را در كشور خود معرفی و ترویج كنند. اما این اصول چیست؟

اصل اول: صلح پایدار جهانی بدون عدالت و عدالت بدون صلح پایدار جهانی قابل تحقق نیست
این اصل ناظر به كسانی است كه یا فقط از عدالت در دنیا حرف می‌زنند و یا فقط از صلح. در حالی كه نمی‌شود خواهان عدالت بدون صلح بود و همین‌طور صلح بدون عدالت. به‌طور مثال، نمی‌توان از فلسطینی‌ها صلح خواست بدون توجه به عدالتی كه باید در آنجا رعایت شود و نمی‌توان درجای دیگری از كسانی عدالت خواست بدون اینكه همراه با صلح باشد. عدالت بدون صلح به این معنا است كه من می‌خواهم به زور شمشیر عدالت را اجرا كنم. صلح و عدالت از همدیگر غیرقابل انفكاك هستند.

اصل دوم: صلح پایدار جهانی در جهانی كه نابرابری‌های اجتماعی و فقر و گرسنگی در آن وجود دارد، محقق نمی‌شود
انسان‌ها زمانی به هم نزدیك می‌شوند كه فاصله‌ها از میان آنها برداشته شود، تا فقر و گرسنگی و نابرابری‌های اجتماعی و خودی و ناخودی و رانت است و كسانی می‌توانند همه كار كنند و كسانی نمی‌توانند هیچ كاری بكنند، انسان‌ها به هم نزدیك نمی‌شوند، چون كسی كه در فقر شدید به سر می‌برد نسبت به كسی كه در رفاه شدید به سر می‌برد بغض دارد. وقتی كسی مثلا یا ثروتی كه در دست دارد سرنوشت دیگران را به دست گرفته و به آنها اعتنا نمی‌كند صلح قابل تحقق نیست. این موضوع ربطی به اتفافات داخلی كشور ندارد و در عرصه بین‌المللی تدوین شده است چرا كه در عرصه جهانی نیز اگر كشوری مانند آمریكا بخواهد منویات خود را تحمیل كند صلح اتفاق نمی‌افتد.

اصل سوم: صلح پایدار جهانی بدون رد مطلق خشونت قابل تحقق نیست
معنای خشونت اجرای قانون نیست، بلكه اجرای مقاصد سیاسی با تمسك به زور است. هیچ صلحی بدون رد قاطع و مطلق خشونت در دنیا امكان‌پذیر نیست و با اعمال خشونت انسان‌ها به هم نزدیك نمی‌شوند، مخصوصا اگر اعمال خشونت به نام دین انجام شود. این اعمال خشونت انسان‌ها را بیشتر از هم دور می‌كند.

اصل چهارم: صلح پایدار جهانی بدون به رسمیت شناختن حرمت درونی و ذاتی همه اعضای خانواده بشری و بدون وجود یك سیستم حقوقی به عنوان تضمین‌كننده حقوق بشر تحقق پیدا نمی‌كند
در این اصل از نزدیك شدن انسان به انسان سخن می‌رود نه از نزدیك شدن مسلمان به مسلمان و مومن به مومن. این دو مساله با هم فرق دارد. صلح جهانی به معنای نزدیكی انسان به انسان به ماهو انسان است. پیروان هیچ دینی نمی‌توانند پیروان ادیان دیگر را با زور به دین خود درآورند. باید انسان به‌واسطه انسان بودنش حرمت داشته باشد. حال اگر یك حقوق بشر متافیزیكی درست كنند و یا حقوق بشری كه مسلمان‌ها بیشتر از آن بهره‌مند هستند، این به صلح منجر نمی‌شود. در یكی از كتاب‌هایم توضیح داده‌ام، حقوق بشری كه برخی از آن سخن می‌گویند بین‌المومنین است اما صلحی كه در جهان ‌باید رخ دهد بین ابنای بشر است. در این صورت نمی‌توان گفت ما مسلمانان بیشتر حق داریم. وقتی اینگونه می‌گویند، انسان‌ها به هم نزدیك نمی‌شوند. اگر بپذیریم كه این مقدمات درست است نمی‌توان از موازین آن تخلف كرد. اگر مراعات كامل اعلامیه حقوق بشر وسیله تحقق صلح در دنیا است كه هست پس باید از آن حمایت كنیم. تحقق صلح نیاز به یك سیستم حقوقی در داخل كشورها دارد، نه پند اخلاقی. پند اخلاقی و تضمین حقوقی با یكدیگر تفاوت دارد. ما معمولا پند اخلاقی می‌دهیم، اما اگر این پندها بی‌فایده باشند، باید یك سیستم حقوقی وجود داشته باشد كه این سیستم، حقوق افراد را در هر جامعه‌ای تضمین كند، سیستمی كه برمبنای حقوق بشر تعیین شده باشد.

اصل پنجم: صلح پایدار جهانی به وجود نمی آید مگر اینکه بنیادهای كثرت‌گرایی اجتماعی به رسمیت شناخته شود
كثرت‌گرایی در تفكر، كثرت‌گرایی در وجدان‌ها و آزادی دینی باید به رسمیت شناخته شود وگرنه، انسان‌ها به هم نزدیك نمی‌شوند. چارچوب‌های قانون اساسی كشورها باید در درجه اول مردم خود كشورها را به هم نزدیك كند. هر فردی به‌گونه‌ای فكر می‌كند. ممكن است من طرز تفكر دینی كسی را درست ندانم اما باید تفكر و عقیده او را به رسمیت بشناسم. معنی به رسمیت شناختن این است كه فرد امكان بیان و انتشار عقیده خود را داشته و مخالفان نیز امكان نقد آن را داشته باشند. برخی در جامعه‌های مسلمان عوامل حكومت‌ها می‌نویسند یا می‌گویند كه فردی را مجبور به تغییر دین نمی‌كنیم. در حالی كه آزادی دین به این معناست كه اگر كسی در دین با تو تقابل داشت در عرصه سیاسی نباید با شما تفاوت داشته باشد. اینكه ما شما را مجبور به تغییر دین نمی‌كنیم، به معنای آزادی دین نیست. آزادی دین به این معناست كه دین هیچ‌كس باعث محرومیت او از مشاركت‌های سیاسی و اجتماعی نشود.

اصل ششم: گفت‌وگو
در اینجا منظورمان از گفت‌وگو اهمیت می‌یابد. گفت‌وگو باید به این منظور اتفاق بیفتد كه آگاهی همه طرف‌های گفت‌‌وگو درباره مسوولیت‌هایشان برای حل مشكلات بشریت، عمق پیدا كند، نه اینكه حقیقت مشخص شود.
متاسفم از اینكه برخی «گفت‌وگو» را به معنای روشن شدن حقیقت به كار می‌برند. دیالوگی كه امروز در دنیا مطرح است، برای حل مشكلات است نه اینكه معلوم شود كه تو حقیقت را می‌گویی و یا من. گفت‌وگو برای ممكن ساختن نزدیك شدن انسان‌ها به یكدیگر است به منظور احساس مسوولیت بیشتر در حل مشكلات همه بشریت.

اصل هفتم: هیچ صلح پایداری بدون آمادگی برای حل مسالمت‌آمیز نزاع‌ها و جلوگیری از نزاع‌های آتی محقق نمی‌شود
مقصود از حل نزاع این است، كسانی كه در كنار هم برای حل مشكلات می‌نشینند آمادگی این را داشته باشند كه به صورت صلح‌آمیز و به‌گونه‌ای كه نفع همه در آن باشد، مشكل را حل كنند، نه آنكه ببینند زور چه كسی بیشتر است.

اصل هشتم: صلح پایدار جهانی به وجود نمی‌آید مگر اینكه تعلیم و تربیت بر اساس ارزش‌های عالی انسانی و دینی شكل گرفته باشد، نه بر اساس تقلید و سنت
پدری و مادری كه فرزند خود را تربیت می‌كنند و یا حكومتی كه برنامه‌های آموزشی می‌نویسد چه نگاهی به مساله آموزش دارند؟ آنها تلاش می‌كنند كه اصول آموزش بر اساس سنت‌های خودشان باشد. حال آنكه چیزی كه انسان‌ها را از هم دور می‌كند اصرار بر سنت‌های گذشته است. این مصداق همان آیات قرآن است كه در آن می‌گویند، چون پدران ما اینگونه بوده‌اند، ما هم باید از آنان تبعیت كنیم. یك بار كه در حسینیه ارشاد درباره «نواندیشی دینی و مساله زن» سخنرانی كردم، گفتم كه فلسفه تربیت در عصر حاضر ساختن برای آینده است، نه تقلید از گذشته. امروز ما باید فرزندان خود را تربیت كنیم برای اینكه در آینده انسانی‌تر و با مشكلات كمتر زندگی كنند. معنای تربیت این نیست كه ببینیم پدران ما در گذشته ما را براساس چه سنت‌هایی تربیت می‌كردند و حالا ما هم فرزندان خود را آنگونه تربیت كنیم. ما باید چشمان فرزندان خود را به آینده باز كنیم تا فرزندانمان نگاه مثبت به همه انسان‌های دنیا داشته باشند، نه اینكه بریده از انسان‌های دیگر و فقط در كنار هم‌كیشان خود باشند. متاسفانه ما فرزندان خود را برای زندگی در جهان تربیت نمی‌كنیم، بلكه برای زندگی در كشور خود تربیت می‌كنیم و آن هم در دایره محدودی از فرهنگ‌هایی كه در كشور وجود دارد. باید فرزندان خود را به‌گونه‌ای تربیت كنیم كه سعه صدر داشته باشند. این‌گونه دل‌های انسان‌ها به هم نزدیك می‌شود. ما باید فرزندان خود را به‌گونه‌ای تربیت كنیم كه توانایی این را داشته باشند كه در هر شرایطی و در هر جای جهان درست تصمیم بگیرند.

اصل نهم: صلح پایدار جهانی تحقق پیدا نمی‌كند مگر اینكه زنان در همه ساحت‌های زندگی انسانی حقوق مساوی حضور داشته‌ باشند
تا زمانی كه در زنان حس محرومیت وجود دارد، صلح پایه محكمی پیدا نخواهد كرد. اگر داخل یك خانواده‌ یك خانم احساس كند كه تبعیض وجود دارد، اساس این زندگی خانوادگی نمی‌تواند بر عشق و علاقه باشد. در زندگی اجتماعی و سیاسی هم اگر زنان احساس كنند تبعیض هست و نمی‌توانند با همه توان به مشاركت اجتماعی و سیاسی بپردازند آن جامعه بر اساس صلح استوار نخواهد بود. این كافی نیست كه ما فقط محاسبات فقهی داشته‌ باشیم و بگوییم در این محاسبات فقهی بانوان چه مقدار سهم دارند. یك چیز خیلی مهم هم مطرح است. نیمی از انسان‌ها بانوان هستند و در آنها آگاهی‌های زیادی ایجاد شده است. برای حل مشكلات بشریت این دو جنس باید با هم به تعاون و تعامل برسند و این كار با تبعیض میسر نیست. در غیر این ‌صورت صلح در جوامع و جهان تحقق پیدا نمی‌كند. زن امروز به لحاظ خواسته‌ها و توانایی‌ها غیر از زن 400 سال پیش است. من در حسینیه ارشاد كه صحبت می‌كردم یكی از خانم‌ها گفت: «مگر در دوران پیامبر اكرم گفته نمی‌شد كه بهتر است زن از خانه بیرون نیاید؟» من گفتم، زن امروز زن آن روز نیست. زن آن روز اگر از خانه بیرون می‌آمد چه كاری می‌توانست بكند؟ آیا پارلمان و وزارتخانه بود؟ مدرسه بود؟ باید دید اینكه گفته شده زنان بیرون نیایند در چه شرایط تاریخی گفته شده است.

اصل دهم: صلح پایدار جهانی به وجود نمی‌آید مگر اینكه به صورت مناسب و شایسته حقوق اقلیت‌ها به رسمیت شناخته شود
به رسمیت شناخته شدن حقوق اقلیت‌ها به این معناست كه اقلیت‌ها بتوانند خود را تكامل ببخشند، یعنی بتوانند شكوفا شوند و فرهنگ خود را شكوفا كنند؛ به آنها نگوییم كه اگر فرهنگ خود را شكوفا كنی با فرهنگ من تعارض پیدا می‌كند چون ممكن است منطق تو قوی‌تر باشد و منطق من ضعیف‌تر و در نتیجه من مغلوب شوم.

Friday, October 31, 2008

قرائت مولا‌نا از جهان


استاد محمد مجتهد شبستری :


جلا‌ل‌الدين رومي در مثنوي معنوي جهان را قرائت مي‌كند، قرائتي داستاني عرفاني. مثنوي وي بيش از هر چيز يك "خواندن" است، خواندن جهان (كه شامل انسان هم هست) به مثابه پديدارهايي كه معناي نهايي همه آنها "خدا" است. سبك اين خواندن "حكايت" است و او يك حكايت‌كننده. او از آنچه بر جهان گذشته و مي‌گذرد و به صورت پديدارها آشكار مي‌شود حكايت مي‌كند.

آموزه‌هاي عرفاني او در مثنوي معنوي نمي‌گويند كه ماهيت جهان چيست؛ اين آموزه‌ها بيش از هر چيز نشان مي‌دهند كه جهان مجموعه‌اي از اتفاقات و حوادث است كه نسبت‌هايي با هم دارند. مولا‌نا اين اتفاقات و حوادث و نسبت‌ها را حكايت مي‌كند. شورمندي ملموس و بسيار اثرگذار كه در حكايت وي ديده مي‌شود نشان مي‌دهد كه اين انسان با تمام وجودش با اين اتفاقات و حوادث درگير شده است. اين درگيري طوفان‌ساز و اتفاقات و حوادث با هم نسبت مي‌يابند و معنادار مي‌شوند و مولا‌نا با اين معنادهي اين اتفاقات و حوادث را جاودانه مي‌كند و آنها را از تطاول زمانه مصون مي‌سازد، چون محتواي حكايت و روايت خود را در بيرون از زمان و مكان مي‌نشاند. مي‌توانيم بگوييم عرفان رومي در مثنوي يك عرفان حكايتي- روايتي- داستاني است.


براي روشن‌تر شدن اين نظر چند نكته را به اختصار توضيح مي‌دهم: ‌



1-مولا‌نا جهان را مي‌خواند. او در موارد نادري از مثنوي معنوي مي‌گويد همه پديده‌هاي جهان صورتهايي‌اند كه معاني‌اي دارند. معنا با معناكننده و معنادادن معنا پيدا مي‌كند و محقق مي‌شود و معنادادن همان "خواندن" (قرائت) است. اگر مولا‌نا جهان را نمي‌خواند، نمي‌توانست بگويد جهان معنا دارد. ‌"پيش معني چيست صورت بس زبون/چرخ را معنيش مي‌دارد نگون/گردش اين باد از معني اوست/همچو چرخي كو اسير آب‌جوست"(مثنوي 1/33 و 3330)"صورت ظاهر فنا گردد بدان/عالم معني بماند جاودان/ چند نازي عشق با نقش سبو؟/ بگذر از نقش سبو روآب جو/ صورتش ديدي زمعني غافلي/ از صدف دري گزين گر عاقلي"(مثنوي 2/22/1020)"درگذر از صورت و از نام خيز/ از لقب و زنام در معني گريز"(مثنوي 4/1285) ابيات زيادي در مثنوي جهان را "صورت‌هاي معنادار" معرفي مي‌كند.



2- سبك اين خواندن، حكايت است. حكايت گفتن از چيزي يا كسي است و نه گفتن درباره چيزي يا كسي. گفتن از "..." در پي نسبتي مي‌آيد كه با آن چيز يا كس پيدا مي‌شود. بدون اين نسبت گفتن از"..." شكل نمي‌گيرد.


با برقراري اين نسبت همه چيز به اين نسبت و صاحب نسبت برمي‌گردد و بدين طريق گفتن از "هميشه زنده و جاندار" است و نسبتي از گونه نسبت "من و او" و "من و تو" است و نه من و آن.حقيقت گفتن از"..." يك حقيقت وجودي ‌Existental است. ‌ مولا‌نا در اولين بيت از مثنوي معنوي كار خود را "حكايت" مي‌نامد. ‌ بشنو از ني چون حكايت مي‌كند ‌ و از جدايي‌ها شكايت مي‌كند ‌
در ابيات ديگري از مثنوي معنوي مي‌گويد: "آن‌قدر حكايت گفته‌ام كه خود حكايت گشته‌ام/ من سراسر به سخن حكايتي خود آغشته شده‌ام"."عقل جزوي گاه چيره گه نگون/ عقل كلي آمن از ريب المنون/ عمل بفروش و هنر، حيرت بخر/ روبه خواري، نه بخارا اي پسر/ ما چه خود را در سخن آغشته‌ايم/ كز حكايت ما حكايت گشته‌ايم/ من عدم و افسانه گردم در حنين/ تا تقلب يابم اندر ساجدين/ اين حكايت نيست پيش مردكار/ وصف حالست و حضور يارغار/ ان اساطير اوللين كه گفت عاق/ صرف قرآن را بد آثار نفاق/ لا‌مكاني كه در او نور خداست/ ماضي و مستقبل و حال از كجاست/ ماضي و مستقبلش نسبت به توست/ هر دو يك چيزند پنداري كه دوست/ نيست مثل آن مثال است اين سخن/ قاصر از معني تو حرف كهن"
وي در اين ابيات پس از اينكه همه آنچه را كه گفته حكايت‌ها مي‌نامد در ابيات بعد هشيارانه محتواي اين حكايت‌ها را از ظرف زمان بيرون مي‌برد و اعلا‌م مي‌كند اين حكايت‌ها جاودانه‌اند و نسبيت زماني آنها را نابود نمي‌سازد.
براي اينكه روشن شود چگونه تقريبا تمام مثنوي‌معنوي را مي‌توان حكايت دانست توجه به دو نكته مهم ضرورت دارد.
يكي اينكه تقريبا تمام قطعه‌هاي ابيات مثنوي با يك داستان شروع مي‌شود.
دوم اينكه تقريبا همه حقيقت‌هاي عرفاني كه پس از اين داستان‌ها مي‌آيد به صورت اتفاقات و حوادث، نشدن‌ها و نسبت‌هاي آنها با يكديگر بيان مي‌شود و اينگونه همه آنها در روند شكل‌گيري يك "داستان جهاني" معنا و جنب وجوش پيدا مي‌كند و همه جهان يك "داستان" و در عين‌حال يك "تحقق ازلي و ابدي" دريافت مي‌شود.تنها چند نمونه از ابيات مثنوي كه اين شدن‌ها و حوادث نسبت‌دار را به تصوير مي‌كشد در اينجا مي‌آورم و آنگاه به سرّ آغازشدن ابيات مثنوي يا داستان اشاره مي‌كنم.
در اين ابيات درباره واقعيات سخن رفته ولي به صورت تصويري از حوادثي كه با نسبت‌يابي خاصي اتفاق مي‌افتد. مثلا‌ درباره عقل كلي و جزيي: "عقل دو عقل است، اول مكتبي/ كه در آموزي چو در مكتب قلبي/ از كتاب و اوستا و فكر و ذكر/ از معاني و زعلوم خوب و بكر/ عقل تو افزون شود بر ديگران/ ليك تو باشي ز‌حفظ آن گران/ اوج حافظ باشي اندر دور و گشت/ اوج محفوظ او است كو زين درگذشت/ چون سينه آب دانش جوش كرد/ نه شود گنده، نه ديرينه، نه زرد/ ور تبعش بسته چو غم؟/ كو همي جوشد ز خانه دم بر دم/ عقل تحصيلي مثال جوي‌ها/ كان رود در خانه‌اي از كوه‌ها/ راه آبش بسته شد، شد بي‌نوا/ از درون خويشتن جو چشمه را"(مثنوي 4/68-65-63-1960)
يا مثلا‌ درباره قلب: ‌ "اي دلا‌ زمنظور حق آنگه شوي/ كه چو جز وي سوي كل خود روي/ آن دلي كز آسمان‌ها برتر است/ آن دل ابدال يا پيغمبر است/ پاك گشته آن زگل صافي شده/ در فزوني آمده وافي شده/ ترك گل كرده سوي بحر آمده/ رسته از زندان گل بحري شده/ دل نباشد غير آن درياي نور/ دل نظرگاه خدا و آنگاه كور؟" (مثنوي 3/70-61-50-2243)
يا مثلا‌ درباره خدا و جهان "خلق را چون آب‌دان صاف و زلا‌ل/ اندر آن تابان صفات ذوالجلا‌ل/ علمشان و عدلشان و لطفشان/ چون ستاره چرخ در آب روان/ پادشاهان مظهر شاهي حق/ فاضلا‌ن مرآت الا‌ هر حق/ قرن‌ها بگذشت و اين قرن نويي‌ست/ ماه آن ماه است، آب آن آب نيست/ قرن‌ها بر قرن‌ها رفت اي همام/ وين معاني برقرار و پردوام/ آب مبدل شد در اين جو، چند بار/ عكس ماه و عكس اختر برقرار/ جمله تصويرات عكس آب جوست/ چون بمالي چشم خود، خود جمله اوست"(مثنوي 6/83 و 78-3172)
ويا مثلا‌ درباره اضداد "رنج و غم را حق پي آن آفريد/ تا بدين ضد خوشدلي آيد پديد/ پس نهاني‌ها به‌ضد پيدا شود/ چونكه حق را نيست پنهان بود/ كه بر نور بود آنگه نه رنگ/ ضد به ضد پيدا بود چون روم و زنگ/ پس به ضد نور دانستي تو نور/ ضد ضد را مي‌نمايد در صدور/ صورت از معني چو شير از بيشه‌دان/ يا چو آواز و سخن زانديشه‌دان/ از سخن صورت بزاد و باز مرد/ موج خود را باز اندر بحر برد/ صورت از بي‌صورتي آمد برون/ باز شد كه انااليه راجعون"(مثنوي 1/41-40 و 36- 1130)
يا مثلا‌ "چونكه بيرنگي اسير رنگ شد/ موسي‌اي با موسي اي در جنگ شد" در همه ابيات ذكر شده كه نمونه بسيار خردي از درياي بزرگ مثنوي معنوي است، مولا‌نا مخاطب را با صحنه‌هاي شگفت‌انگيزي از حوادث و شدن‌ها و روندهاي نسبت‌دار مواجه مي‌سازد كه آنها حقايق عرفاني او هستند. ‌
پس مي‌توان گفت كه مولا‌نا آموزه‌هاي خود را با داستان آغاز مي‌كند و نخست فضايي داستاني مي‌سازد، نه براي اين است كه فضا را براي تفهيم حقايق عرفاني آماده كند بلكه براي اين است كه حقايق عرفاني او خود از نسخ داستان‌پردازي، حكايت و روايت است. او اين حكايتگري را از داستان‌هاي عامه فهم آغاز مي‌كند و سپس مخاطب را با داستان‌هاي عرفاني خودش آشنا مي‌كند. اگر اين نگاه به مثنوي معنوي مولا‌نا را بپذيريم مي‌توان گفت مولا‌نا در مثنوي معنوي يك "حكايتگر خدا" است و عرفان او عرفاني داستاني است.

Thursday, October 16, 2008

انتشار متن کامل حكم پرونده ربودن امام موسي صدر

در يازده هزارمين روز ربودن امام موسي صدر در ليبي، متن کامل قرار اتهامي در قضيه ربودن امام موسي صدر و دو همراهش براي قذافي و مسوولان ليبي به جرم تحريک و تشويق و مشارکت در ربودن منتشر شد.
قاضي تحقيق دادگاه عالي لبنان، سميح الحاج، در قضيه ربودن امام موسي صدر و دو همراهش، شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين قرار اتهامي صادر کرد و اتهامات را متوجه رييس رژيم ليبي، معمر قذافي، و هفده تن از مسوولين ليبي به جرم تحريک و تشويق و مشارکت در ربودن امام و دو همراهش کرده است.

Monday, October 13, 2008

مجتهد در اصول

دكتر محسن كديور : «مجتهد» برای محمّد مجتهد شبستری اسمی بی‌مسما نیست. او به راستی مجتهد است، امّا نه اجتهاد در فروع و فقه، که اجتهاد در مبانی و اصول و کلام. او به‌ویژه مجتهد در مسأله‌ی فهم دین است.
در همه‌ی ادیان ابراهیمی، از جمله اسلام، «مسأله‌ی فهم متن» (اعم از متن کتاب وحیانی و متن سخنان پیامبر)، محوری‌ترین مسأله در معرفت دینی است.
همت عالمان دین طی قرون و اعصار، مصروف «کشف مراد متکلم» در آیات و روایات دینی بوده است. تقسیم کلام (متن) به نصّ و ظاهر، و باور به دلالت قطعی نصّ و دلالت ظنّی ظاهر کلام به مراد متکلم، نخستین گام‌ها در مسأله‌ی بنیادی فهم متن بوده است. از آن‌جا که اکثر قریب به اتفاق عبارات متن، از قبیل ظواهر است، طبیعی است که «بحث حجیت ظواهر» به بحث محوری فهم متن تبدیل شده باشد.
در بحث حجیت ظواهر، «فهم عرفی» به بحث محوری فهم متن تبدیل شده باشد. در بحث حجیت ظواهر، «فهم عرفی» کلید فهم متن شمرده شده است. امّا عرف، متن را چگونه می‌فهمد؟ آیا ممکن است یک متن به گونه‌های متفاوت فهمیده شود؟ آیا ذهنیت خواننده در فهم متن دخالتی دارد؟ آیا می‌توان متنی را با ذهنی کاملاً خالی از پیش‌فرض‌ها فهمید؟ آیا زمینه‌ی متن در فهم آن متن دخالتی دارد؟ آیا متن مجرد از زمینه وجود دارد؟
مسأله‌ی فهم متن در عالم اسلام، اندکی در علم منطق و به شکل گسترده در «بحث الفاظ» علم اصول فقه مطرح بوده است. علم اصول فقه، به رغم اسم آن، اختصاص به علم فقه ندارد و متکفل ارائه‌ی قواعد فهم هر متنی است، لذا علم تفسیر قرآن، علم‌الحدیث، علم کلام نقلی، و علم اخلاق نقلی، همانند علم فقه، از این علم تغذیه می‌کنند.
بحث الفاظ که حداقل به لحاظ حجم، نیمی از علم اصول فقه را تشکیل می‌دهد و در برخی مسائل با فلسفه‌های تحلیلی و زبانی قابل مقایسه است، اگرچه آکنده از نکته‌سنجی‌های علمای اصولی و موتور محرک اجتهادهای فقهی بوده است، امّا مدت‌هاست که خود از اجتهاد بازمانده است و به تئوری واحدی در فهم متن اکتفا کرده و از آرای تازه در این حوزه بی‌خبر مانده است. در حالی که علومی از قبیل هرمنوتیک، فلسفه‌ی زبانی، و زبان‌شناسی افق‌های تازه‌ای را در «مسأله‌ی فهم متن» گشوده‌اند.
کثرت، تنوع، و عمق مابحث جدید، به میزانی است که بدون اطلاع از ‌آن‌ها نمی‌توان سخنی بایسته در این حوزه ابراز کرد. تفاوت سطح مباحث فهم متن در علم هرمنوتیک جدید و مبحث الفاظ علم اصول فقه، از قبیل فیزیک کوانتوم و فیزیک ارسطویی است.
اتکای عالمان مسلمان به یک تئوری ابتدایی در فهم متن، باعث شده است که به رغم کوشش‌های فراوان ‌آن‌ها در علوم فقه، کلام، اخلاق، و تفسیر، بر معارف اسلامی غباری غلیظ از فهم ماضی و مناسبات گذشته بنشیند و این معارف را از هماوردی معارف معاصر ناتوان بپندارند.
این که فهم متن مقدس همانند فهم دیگر متون، مقدس نیست؛ این که فهم عالمان هر زمانه رنگ و بوی زمانه‌ی خودشان را دارد و تحمیل فهم علمای سلف از کتاب خدا و سنت رسولش بر معارف دینی معاصر خدمت خداپسندانه نیست، تعصب جاهلانه است، این که سهم پیش‌فرض‌ها و ذهنیت خواننده در فهم متن کم‌تر از اراده‌ی متکلم در خلق متن نیست؛ این که هیچ متنی در خلأ (لو خُلی و طبعه) فهمیده نمی‌شود؛ این که هر متنی در آن زمینه فهمده می‌شود؛ این که متن واحد ممکن است به گونه‌های مختلف فهم شود و تاریخ علوم دینی گواه صادق فهم‌های متفاوت از متن واحد هستند؛ مسائل پیش‌پاافتاده‌ای نیستند که از غفلت از ‌آن‌ها بتوان به سادگی گذشت. متأسفانه عالمان بزرگوار دینی ما فرزند زمانه‌ی خود نبوده‌اند. نبض تفکر عصر خویش را به دست ندارند و در مسأله‌ی فهم متن از قافله‌ی اندیشه‌ی معاصر عقب مانده‌اند.
محمّد مجتهد شبستری ـ که اخیراً از مرز هفتاد سالگی گذشته است ـ عالمی است که به مشکل تاریخی مسلمانان در مسأله‌ی فهم متن پی برده و برای نخستین بار در زبان فارسی و در حوزه‌ی شیعی، موفق شده علم هرمنوتیک را بشناساند و این روش تازه را در فهم متن کتاب و سنت به کار گیرد.
او دانش‌آموخته‌ی حوزه‌ی علمیه‌ی قم است. هیجده سال (1330 ـ 48) در این حوزه، فقه و اصول و فلسفه و کلام تحصیل کرده است. برخی هم‌درسان او اکنون مرجع تقلیدند و ملقب به آیت‌الله‌العظمی و آیت‌الله. و امّا او در یکی از سلوک‌های معنوی خود در سال 1385، درست در هفتاد سالگی، آرام و بی‌سروصدا، خرقه و دستار بنهاد و حتّی به ظاهر نیز از همگنان دیروز فاصله گرفت. هرچند او به منش و درون بیش از مدعیان، روحانی و معنوی است و دغدغه‌ی اصلی‌اش همچنان اصلاح فهم دینی است.
شبستری اهل هجرت است؛ هم هجرت مکانی، هم سلوک معنوی. از آذربایجان تا قم، از قم تا هامبورگ، و سپس تا تهران. او بسیار سفر کرده است، فراوان گفت‌وگو کرده است، و بر خلاف بسیاری شریعتمداران، بیش‌تر شنیده است و از همه فراوان‌تر تأمل کرده است. بیش از آن که بگوید و بنویسد، خوانده است و اندیشیده است.
مراحل چهارگانه ي حيات مجتهد شبستري
مجتهد شبستری که اکنون یکی از شاخص‌ترین نواندیشان دینی در ایران، بل‌که در جهان اسلام است، تاکنون چهار مرحله را پشت سر گذارده است. به عبارتی باید از چهار شبستری سخن بگوییم: شبستری قم، شبستری هامبورگ، شبستری تهران اوّل، و شبستری تهران دوم.
در مرحله‌ی اوّل، وی کمی با دیگر روحانیون متفاوت است. اهل قلم است، روزنامه و مجله می‌خواند، حساسیت اجتماعی و سیاسی دارد. کتاب «جامعه‌ی انسانی اسلام» حاصل این مرحله است. او در این مرحله اگرچه دردآشنا است، امّا در چارچوب اندیشه‌ی سنتی به دنبال راه‌حل است. در مرحله‌ی دوم (1348 ـ 57) او از نزدیک با غرب آشنا می‌شود، آلمانی می‌آموزد، با عالمان مسیحی وارد گفت‌وگو می‌شود، و از طریق مطالعاتی فشرده با آرای متألهان مسیحی از قبیل بولتمن و تیلیخ آشنا می‌شود و بالأخره با توجه به پیشینه‌ی تحصیلی‌اش، هرمنوتیک را می‌شناسد. از جمله در آرای شلایرماخر، دیلتای، هایدگر، گادامر، و هیرش تأمل می‌کند. اکنون به آستانه‌ی مسأله رسیده است؛ مسأله‌ی فهم. او گم‌شده‌ی خود را یافته است.
در مرحله‌ی سوم، شبستری در تهران مجله‌ی «اندیشه‌ی اسلامی» را منتشر می‌کند؛ نخستین مجله‌ی تئوریک نواندیشی دینی پس از انقلاب. در کسوت نمایندگی مردم به مجلس شورای اسلامی می‌رود. او در این پندار است که «تفسیر جدیدی از اسلام» در ایران پیروز شده است و به عنوان سفیر فرهنگی این تفسیر تازه به این‌جا و آن‌جا سفر می‌کند. امّا خیلی زود درمی‌یابد که این «تفسیر جدید از اسلام» در سیاست پس از انقلاب سهمی ندارد و اصولاً قدرت را با اندیشه سر آشتی نیست. نواندیش دینی به حاشیه رانده می‌شود.
مرحله‌ی چهارم (از 1362)، دوران پختگی شبستری است. کارش تدریس کلام در دانشکده‌ی الهیات دانشگاه تهران است، تا 1385 که با نوزده سال سابقه‌ی تدریس، در دولت مهرورزان اجباراً بازنشسته می‌شود. نواندیشی دینی و اصولاً اندیشه‌ی مستقل، دیگر حتّی در دانشگاه هم تحمل نمی‌شود. با مقالات «عقل و دین» در کیهان فرهنگی طلایه‌ی تولد یک متفکر جدی در ایران احساس می‌شود و بالأخره تأملات شبستری به بار می‌نشیند و در 1375، کتاب «هرمنوتیک، کتاب و سنت» به عنوان نخستین گام در بومی کردن هرمنوتیک در ایران و اندیشه‌ی شیعی منتشر می‌شود. کتابی که به زودی به عنوان یکی از چند کتاب دوران‌ساز در دهه‌ی اخیر ایران، جای خود را در بین اهل نظر باز می‌کند. سه کتاب دیگر شبستری، «ایمان و آزادی» (1376)، «نقدی بر قرائت رسمی از دین» (1379)، و «تأملاتی در قرائت انسانی از دین» (1383) نیز در ترسیم قرائتی انسانی از دین و نقد قرائت رسمی از دین، از تأثیرگذارترین کتب دهه‌ی اخیر ایران بوده‌اند.
«مجتهد» برای محمّد مجتهد شبستری اسمی بی‌مسما نیست. او به راستی مجتهد است، امّا نه اجتهاد در فروع و فقه، که اجتهاد در مبانی و اصول و کلام. او به‌ویژه مجتهد در مسأله‌ی فهم دین است.
این که بر او خرده می‌گیرند که هرمنوتیک ادعایی او سوغات غرب است و فقه اهل‌بیت را به روش فهم ژرمن‌ها نیازی نیست، از همان اتقانی برخوردار است که منتقدان علم منطق پیش از غزالی و منتقدان فلسفه‌ی پیش از نصیرالدین طوسی برخوردار بودند.
همچنان که امروز منطق ارسطویی و فلسفه‌ی ارسطویی نوافلاطونی جزء لایتجزّا، یا مقدمه‌ی لازم اعتقادات رسمی اسلام و تشیع است، چه اشکالی دارد که هرمنوتیک جدید نیز از چنین موقعیتی برخوردار شود؟
با این‌همه، از نظر نمی‌توان دور داشت که هرمنوتیک در اندیشه‌ی ایرانی در اوّل راه است، انتخاب برترین و مناسب‌ترین رویکرد هرمنوتیکی و از آن مهم‌تر، تطبیق رویکرد منتخب با متون اسلامی و ارائه‌ی ضوابط فهم متن، سه امری است که از مجتهد در مبانی و عالم هرمنوتیک در ایران انتظار می‌رود.
دوران مباحث کلی و نقد ناکارآمدی شیوه‌ی سلف صالح به سر آمده است. از استاد شبستری انتظار می‌رود ایجابی‌تر و اثباتی‌تر «علم اصول فهم دین» را، آن‌چنان که خود برای عالمان دین تجویز می‌کند، تدوین نماید و چه کسی از او برای انجام این مهم مناسب‌تر؟
هرمنوتیک برای بومی شدن و متعارف‌تر شدن زبانش هنوز به مجاهدت و تلاش بیش‌تری نیاز دارد. معارف اسلامی، به‌ویژه علم شریف اصول فقه، در دو ناحیه‌ی دیگر، حتّی بیش از مباحث الفاظ (مسأله‌ی فهم متن دینی) نیاز مبرم به بازاندیشی و تجدید نظر دارد؛ یکی در بحث عقل، مستقلات عقلیه، سیره‌ی عقلا، و حجیت دلیل عقل، و دیگری در بحث دلیل انسداد و حجیت ظنّ مطلق. تأمل مجدد در این سه مسأله، شرط لازم به اصلاح اندیشه‌ی دینی در اسلام معاصر، به‌ویژه در اندیشه‌ی شیعی است. مجتهد شبستری، از پیشروان مسأله‌ی اوّل است.
به نظر می‌رسد شبستری در تدارک آغاز پنجمین مرحله‌ی سلوک فکری خود است. او چندی است که در چند و چون «مسأله‌ی بنیادی وحی» می‌اندیشد. این که لفظ وحی را به چه میزان می‌توان به خداوند نسبت داد، و پیامبر در لفظ و معنای وحی الهی به چه میزان دخیل است. این مسأله صبغه‌ی کلامی بیش‌تری دارد و مقدم بر مسأله‌ی فهم متن است. استاد در این عرصه‌ی دشوار سخنانی متفاوت دارد. مجتهد در مبانی و اصول، متین و متواضعانه منزل به منزل پیش می‌رود.

عزتش مستدام، عمرش دراز، و افاضاتش افزون باد.